آقا سيد مصطفى تهرانى ( ميرخانى )
38
سفرنامه گوهر مقصود ( فارسى )
است ولى بازارى بزرگ و كاروانسراهاى تجارتى و غير [ ه ] و مساجد بسيار داشت و بعضى از دكاكين آن باير مانده بود . كاسبى در آنها ساكن نبود . باغات و زراعات بسيار داشت . زراعت پنبه زياد كرده بودند . هندوانهء ديمى هم بسيار بود . گارى را در جلو گارىخانه نگاه داشتند . حقير پياده شده ، درب اطاق آقا محمد باقر ، برادر حاج ميرزا على محمد اصفهانى رفتم . خودش نبود ، آقا محمد صادق اصفهانى - كه در طهران همسايهء حقير بود - در آن اطاق بود ؛ احوالپرسى از يكديگر نموديم . فورا با مداد كاغذى به طهران از براى خانه نوشتم به آقا محمد صادق دادم كه با پست ارسال دارد ، بعد خداحافظ كرده ، رفتم در مسجد نماز ظهر و عصر خوانده ، از بازار نان و پنير و پياز و انگور خريده ، به گارىخانه معاودت نمودم . رفقا را در گارى نشسته ديدم ، بعد رفتم قدرى هلو خريدم ، آورديم خدمت رفقا با يكديگر خورديم . سيّد [ ى ] طلبه از اهل اصفهان ساكن نجف اشرف به زيارت آمده بود . در سبزوار ناخوش شده ، مانده بود بعد صحّت به هم رسانيده ، بليت گرفته در گارى آمد كه با ماها بيايد ، رفقا به واسطهء تنگى جا ممانعت داشتند . حقير و جناب مشير ، سيّد مذكور را پذيرايى نموده ، جاى خوبى از برايش معيّن كرده آقا را نشانيديم . و ماها منتظر بوديم كه اسب بياورد گارى را حركت دهد . به واسطهء نرسيدن پست تا مغرب معطّل شديم . بعد با سرنشينها پياده شديم به چاپار گفتم : « مىرويم در مسجد نماز بخوانيم و در ميان بازار در سر راه گارى مىايستيم تا گارى برسد . » بعد رفتيم در مسجد بزرگى كه در ميان بازار بود . جماعتى در آنجا منعقد بود . ما نماز خود را فرادى خوانديم . از مسجد بيرون آمده ، منتظر گارى بوديم . قدرى باقلوا « 1 » و پشمك و قدرى نبات و قدرى هلو « 2 » خريدارى شد . كمكم از شهر بيرون آمديم ، در سر قبرستان منتظر گارى بوديم .
--> ( 1 ) . اصل : باغلوا . ( 2 ) . اصل : حلو .